اگه اسم من شکل خط تو باشه بذار روی دیوار کوچه بپوسه
بذار نعش بارون سرد زمستون همین آخرین یادگارم ببوسه
دلم مال من مال تو مال هرکس اگه لحظه لحظه بسوزه بلرزه
بیا بشکن این معبد سوت و کورو گمونم به این لحظه لحظه نیرزه
نه از من به تو میرسه کوره راهی نه از سمت تو رو به من جاده ای هست
نذار گم بشیم پای این عشق مُرده تو این کوچه های نفس گیر بن بست
من این لحظه ها رو به دنیا نمیدم همین لحظه هایی که باید جداشیم
نگا کن ته راه بی مقصد اینجاست دعا کن که تا بینهایت نباشیم...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط زهره
|
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیدا ست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتم زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوب
بوزد بر تن ترانه ی من
آه، بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذار از حصار دنیا ها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم، تو، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریا ئیست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو، می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو، میخواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیدا ست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط زهره
|
عشق یعنی
تورو خواستن برای هر لحظه
عشق یعنی
نقش تصویر تو در هر جا مکانی
عشق یعنی
جز تو کسی رو نخواستن
عشق یعنی
بی تو دلگیر بودن و با تو زتده بودن
عشق یعنی
منهای هوس، آرزوها، عادت
عاشقانه دوستت دارم که جز این واژه
نمی توان عشق را معنا کرد
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط زهره
|
مرداب عاشق گل نیلوفر بود و
برای اینکه آرامش نیلوفر به هم نخوره
سالها می خوابه و صبر می کنه
پس اگه کسیو دوست داری
برای بدست آوردنش باید صبر کنی مثله مرداب
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط زهره
|
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط زهره
|
روزی روزگاری من بودم و غم!
تو آمدی با یک دنیا کرم برایم آن شدی که میخواستم
تو شدی عشق من شدم شوق !
تو از گل بهاری میگفتی من چون گل بهاری میشکفتم
حالا تو برایم بهار شدی و من برایت گل بهاری
تو از آن منو من از آن تو!!!
به شرجی ترین سایه می بارمت
ببین با کدام آیه می آرمت
غزل مهربانتر شده مهربان
به جان خودت دوست میدارمت
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط زهره
|
دخترا مثل سیب های روی درختند
بهترینشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند
پسرها نمی خواهند به بهترینا برسند
چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشن
بنابراین به سیب های پوسیده ی روی زمین که خوب نیستن اما بدست آوردنشون
آسونه اکتفا میکنند سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل از اوناست درحالی
که فوق العاده اند آنها فقط باید منتظر پسری باشند که اونقدرشجاع باشه که بتونه از
دخت بالا بره
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط زهره
|
تو حل معمای پیچیده عمر سالیان بر باد رفته ام هستی! تو گم شده ی آینده ی
دورم هستی حالا که از کویر خشک زندگی تو را یافته ام، زمانی که وجودم در حال
ذوب شدن بود زمانی که خود را به باد فراموشی سپردم تو از کدامین سرزمین
آمدی که این چنین آشکارا رنگ قشنگ زندگی را به من نشان دادی از صمیم دل
فریاد خواهم زد که ای فرشته ی نجاتم و ای گمشده ی دیروزم میخواهم با تو
باشم تا ابد
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط زهره
|
باور نمی شه باید عشقمون را بذارم کنار
یادته که چه جوری عاشق شدم؟
صدای قلب تو بود که من و عاشق کرد.
یادته چه جوری شکست عشقم؟
صدای شکست عشقمو از نگاه تو خوندم.
باور نمیشه باید عشقمون را بذارم کنار
اه ای نازنین من از تو دلگیرم
چرا من باید برم از پیش تو؟
نگو خسته شدی از من
نگو بیزاری از دلم
اخر چرا من؟........
باورم نمی شه که اخر خط رسیدم
باورم نمی شه که دیگه باید برم
باورم نمی شه................
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط زهره
|
بی تو هیچم
بی تو میمیرم
مثل یک مهره در این دنیا
کیشم من در این بازی
بی تو ماتم
اگر تو نباشی
من در بازی عشق می بازم
بیا در کنارم ای نازنین
تو یار من شو ای نازنین
بگذار برنده شوم در این بازی عشق
بیا تو یار من شو ای نازنین
توی بازی عشق زندگی را از سر بگیرم
خدا کنه نبازم در این بازی با مهره ی عشق
خدا کنه یک روزی تو قدر من رو بدونی ای نازنین
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط زهره
|
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم، تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو شور یکپارچگی در شرق باز بر پا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر میخیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد چه کسی
پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط زهره
|
هر صبح طلوع دیگری است در انتظار فرداهای من
قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده
و من در پشت پنجره ی تنهایی تو را می خوانم و خاطراتت را
خواهم ماند تنها در انتظار تو.....
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برایت، نمی دانم.....
روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم
خندانم برای ورودت ای عشق
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط زهره
|
مثل باد سرد پاییز، غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد تو تنم جوانه خشکید
اما این دل صبورم به غم زمونه خندید
آسمون مست جنونی، آسمون تشنه ی خونی
آسمون مست گناهی، آسمون چه روسیاهی
اگه زندگی عذابه، یه حباب روی آبه
من با گریه هام میخندم، میگم این همش یه خوابه
آسمن تو مرگ عشق توی یافته هام نوشتی
این یه غم نامه تلخ که تو بر سر پام نوشتی
من به لحظه ی شکستن اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار، من خودم سنگ سبورم
آسمون پیشت شکسته، من دیگه رو پام می مونم
منو از تنم بگیری تو ترانه هام میمونم
اگه زندگی عذابه، یه حبابه روی آبه
من به گریه هام میخندم، میگم این همش یه خوابه
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط زهره
|
تو به من خندیدی و ندانستی من به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدیم
باغبان از پی من تند دوید سیب را در دست تو دیدس
غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد با خاک
تو رفتی وهنوز سالهاست که در گوش من آرام، آرام
خش خش گام تو تکرار منان
میدهد آزارم و من اندیشه کنان، غرق این پندارم
که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط زهره
|
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست
اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا
باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده.
بگذار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
بدان که با آمدنت غم براي هميشه مرا ترک خواهد کرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط زهره
|
هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم... نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .... امروز ماهها از آن روز مي گذرد.... ولي تو هر گز بر نگشته اي ..صدايت در گوشم زمزمه مي شود.... و نگاهت در ذهنم مجسم.... ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را....
ومن در حسرت خورشيد
مي سوزم ومي سازم
چرا شد باورم
قصه هايي كه برام گفتي
گرفته بغض گلويم را
ودر اين آخرين لحظه
چنانت دوست ميدارم
كه قرباني كنم خودرا براي تو
دلم صد پاره گرديده
زغم بيچاره گرديده
شكسته پنجره
نوري نمي تابد
همه جا تيره وتاريك
چشام جايي نمي بيند
ومن در اول جاده
توانم ناتوان گرديد
صداْْيم بر نمی آید
شکسته در گلو دادم
جفايي که روايم شد
سياه است رنگ فريادم
مرا فرياد رس خوابيد
ورفت يادم
زياد يار و يارانم
ودراين آخرين لحظه
تو هر چند کم کنی ياد م
من از يادت نمی کاهم
زروز و روشنی ها من گريزانم
شدم در شب پناهنده
شبم پيوسته بر شب های ديگر شد
وخفتم
در آغوش سرد پراز آرامش ياسی
ندارم انتظاری را
که بی تابی کنم آنرا
ندارد روح من
تابی برای بی قراری ها
ندارد انتظاری را دلم طاقت
دلم سخت می کوبد
باخشم
ديوارناتوان سينه من را
ومن لبريز شدم از خود
وسرريز می کند جسمم
لباسم تنگ گرديده
وکفشا می زند پايم
ومن مجروح و مجروحم
نميدانم ؟
چگونه سر کنم با خود
چگونه گيردم انسی
با نامرادی ها که برمن رفت
نه آرامش به شب دارم
نه آسايش زتب دارم
زخود هر چند گريزانم
ولی جايی نميدانم
ترا بر آن ... نده پندم
که من بر پند می خندم
چه ميدانی ؟
چه ها کردی
هر چند کم کنی يادم
من از يادت نمی کاهم
ودراين آخرين لحظه
چنانت دوست می دارم
که قربانی کنم خودرا
برای تو
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط زهره
|
دلم چه زود خودش را به درد عادت داد
در این زمان به دلم غصه تا جرامت داد
که روزگار مرا ظالمانه کرد سیاه
که بی بهانه به من درد بی نهایت داد
شبی که عشق مرا برد به سمت نابودی
چرا به لشکر غم مژده رفاقت داد
کسی که لحظه ی امید را گرفت از من
چه ظالمانه به چشم غم ندامت داد
در این زمانه ی وحشت شدم غریب آخر
دلم چه زود خودش را به درد عادت داد
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط زهره
|
به نام آنکه آفتاب مهرش هرگز در آسمان دلم غروب، نخواهد کرد
نگرانم، پریشانم، نمیدانم، نمیدانم چرا این روزها سر در گریبانم؟!
ببخش ای نازنین امشب برای درد دل کردن برایت می نویسم در بهاری بی خزان، در دشتی پر از گل سردرگمم.
آه نمی دانم چرا به هر سو می روم کوهساری از غم در جلوی چشمانم ظاهر میشود. در میان شکوفه های بهاری یاس و سپیدی برایم چشمک میزنند. بسویش میروم گلبرگ هایش جدا می شوند، و بر روی هر گلبرگ حک شده است:
دوستت دارم
ای صدای هر سکوتی.....
می کنم هر شب دعا، کز دلم بیرون رود مهرت
ولی آهسته میگویم
خدایا بی اثر باشد.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط زهره
|
تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری
روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری
روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره
دل تو تو آسمونا من به دنبال دل تو
تو به دنبال ستاره من به یاد قسم تو
تو مگه قسم نخوردی که دلمو تنها نذاری
هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری
حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جداییست
تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو میمیره
نور یک ستاره جای مهتاب و میگیره
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط زهره
|
عزیزم، نازنینم، خوب من هم بغض دیرینم امید لحظه ها سرد تاریکی، چراغ راه تنهایی گل زیبایی صحرای من، در این ساعت که همراه سکوت، خسته ی شهرم، صدای خسته قلب مرا گوش کن تا با تو برگردیم که زیبایم تو با احساس و الفت آشنا هستی و از جمع نا جوانمردان جدا هستی. تو چون رنگ شعاعی می روی در بیکران شب و من دنبال تو سردرگم و تنها میان جاده های سرد می ایستم. تو با شوق و عطوفت می زنی بر برگ گل بوسه، و من از راز آواز تو محظوظم تو چون موج صدای نغز می پیچی به گوش شب و من چون بوف کوری در شب تاریکی به دنبال صدایت راه می پویم. تو چون روحی میان باغ های شاد میگردی و من رعد تو را در یاد سبز باغ می جویم. تو چون عطر دل انگیزی می آمیزی به جان گل و من عطر وجودت ز گلبرگ لطیف یاس می بویم. تو چون الماسی لبریزی ار برگ و رنگ های ناب و من رنگ وجودت را نیک می دانم. تو چون یاقوت قلبی غرق خون داری و من این را از چشم های بلورینت می خوانم تو چون ابر بهاری، مملوی از هق هق گریه و من با غربت چشمم به جای چشم های سخت تو می بارم. تو همچون آیه ای غرق گل و نوری که من در سینه ام محفوظ دارم. تو مانند گل سرخی از جام ناب سرخ عشق می نوشی و من جز جام لبهایت از هر چه جام بیزام. تو زیبایی، تو مثل ماه زیبایی، تو چون خورشید گرما بخش و پر نوری، تو همچون سرو رعنایی، تو لبریزی، تو از اوهام صدای عشق لبریزی، تو در جام سکوت شب، شراب کهنه ی فریاد می ریزی و من با این همه آواز چو جغدی در ته ویرانه ای تنهای تنهایم.
تقدیم به غریبه ی آشنای زندگیم ......
از طرف زخم دیده دنیا....
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط زهره
|
"تنهایی"
زندگی جزیره ای است در دریایی از عزلت و تنهایی.
زندگی جزیره ای است با سنگ هایی از آرزوها و درختانی از رویاها وشکوفه هایی از وحشت
و چشمه های از تشنگی در وسط دریای از عزلت و تنهایی قرار گرفته است.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط زهره
|
دروغ مبگن
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن
آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن
اونا که میگن تا همیشه دیوونتونن
بذار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن
اونا که می آن به این بهونه ها، که اومدن
از توی شهر قشنگ قصه ها، دروغ میگن
اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده
به تموم آسمونا، به خدا دروغ میگن
اونا که با قسم وآیه می خوان بهت بگن
تا قیامت نمی شن ازت جدا، دروغ میگن
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط زهره
|
به نام تک نوازنده تار محبت
از آن روز که پا به عرصه جهان گذاشتم هر روز با لطف آنکه مرا به این کره خاکی آورد چشم باز کردم و هر شب تاریکی ها را با امید به او روز روشن تری سپری کردم. در این گذر روز شب، یک روز در آسمان آبی قلبم تابش گرمای عشق را احساس کردم، اما همه چیز تمام شد شاید برای همیشه. هنوز باور ندارم. هنوز هیچ چیز را باور ندارم. شاید دیگر هیچ گاه صدای قدمهایت را نشنوم. شاید دیگر هیچ گاه نتوانم خبر رسان قاصدکهایت باشم.
در حالی که برایت آخرین کلمات را که خبر از حال کنونی ام می دهد به رشته تحریر در می آورم، فرسنگها از تو دور هستم. روزی که با من وداع کردی به خاطر بسپار. روزی را که رفته ای تا برای همیشه فراموشم کنی، هیچ گاه از یاد مبر.
خواستم با تو باشم، نخواستی. خواستم مونس و یارت باشم، نخواستی. خواستم در زندگی هم قدمت باشم، نخواستی. خواستم برای همیشه در کنارت بمانم، نخواستی. خواستم هم گام و همنفس روزهای تنهاییت باشم، نخواستی. خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم، نخواستی. خواستم قلبم را به یادگار تقدیمت کنم، باز هم نخواستی، هیچ کدام را نخواستی.
آرزو داشتم به تمام آرزوهایم دست پیدا کنم، افسوس که فاصله بین شادی و غم به اندازه یک قدم است. افسوس و صد افسوس.
اما با این حال امیدوارم، به آینده، به آیندهای که شاید روشن باشد. دلم میخواهد از دیار کهنه غم کوچ کنم و عشقت را تا ابد در نهانخانه دل جاویدان نگه دارم.
خدا حافظی برای تو چه آسان بود، ولی برای من سرآغاز پریشانی بود.
کسی که بعد از خدا تو را برای همیشه میپرستد
آرزومند خوشبختیت
....
+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط زهره
|